پاییزم سلام
ای نارنجی همیشگی . سلام ای برگریزان دل های عاشق.ای اشک ریزان همه ی آنهایی که در پس فاصله ها پنهان شده اند.
بعد از ۳۶۵ روز نه ۳۶۶ روز سلام به تو که هر ساله مهمان عزیز پنجره هایی.
سلام پاییزم.
به پیشوازت آمده ام.با یک سبد درخت سبز عاشق که برگهایشان را ارزانی ات داشته اند تا سمفونی خش خششان را رهبری کنی.
به پیشوازت آمده ام با یک آسمان چشم که ابرهایشان را تقدیمت کرده اند تا همه ی عمر این یکسال خود را نیز بباری.
به پیشواز تو آمده ام پاییزم...
می دانم چند ساعتی بیش نمانده به رسیدنت.راستش را بخواهی فقط ساعت هایند که رسیدنت را باور ندارند من اما می دانم چند روزی است این اتاق به آن اتاق می گردی تا شاید جای خواب راحتی برای خودت پیدا کنی.
من می دانم شوق امساله ی مان را که دیدی طاقت نیاوردی سوغاتمان را چند روزی آن طرف تر بدهی.می دانم برای دیدنت دیر آمده ام و پیشواز تو تنها خیالی است کودکانه.
اما پاییزم بیا تقویم را نگاه کنیم.بیا قدم به قدم برگ های تقویم را با هم راه برویم.من و تو.عجیب است نه؟؟عمری همه در تن تو راه رفتند و حالا تو می خواهی در تن تقویم قدم زنان حرفهای سکوت چند ماهه ام را بشنوی.
دلم برای بودنت پاییزم کلی تنگ شده بود.
تو که رفتی یعنی تو را که مجبور به رفتن کردند زمستان رسید.آن موقع همه چیز زیبا بود برف آمد.بارانهایت هنوز بودند وقتی به بدرقه ی سبزی بهار رفتیم.باران هایت تا خود بهار رسیدند .یعنی تنهایمان نگذاشتند.
بهار آمد و بهار ماند و به تو نرسیده زمستان شد.تعجب نکن پاییزم.
همه چیز به هم ریخت.باران های آبیت سرخ شدند.آسمان دودیت سیاه شد.قرار بود سبزی بهار را به تابستان ببریم اما ...
بگذریم پاییزم.غصه نخور.قدم بزن.بیا با من.دستت را با دستان سرد من گرم کن.زندگی هنوز زیباست.عشق تو هست .صبر زمستان هست.امید بهار هست و عطش تابستان هم هست.
زندگی زیباست پاییزم.زندگی با تو ...
داشتی که می آمدی لابد سر راهت پرویز را دیدی.همان که آخرین عکس هایش حکایت موهای سپید و بلندش را به زیباترین شکل گفتند.همان که چشم هایش کمی بادامی بود و کمی خمار. همان که دست هایش آشنا بودند با ساز.با سنتور.
داشت می رفت.بی خبر اما.من وقتی رفت هنوز خداحافظ را نگفته بودم.شاید هنوز هم نگفته ام...
پاییزم...
غصه نخور.هر که رفت روزی باز خواهد گشت.اما تو هم اگر روزی رفتی برسان سلامم را به او و بگو از شوری که در من بر انگیخته بود.
پاییزم
خسته شدی لابد.برگ برگ این تقویم خاطره ها دارد.برگ برگ این تقویم عمر ماست که تو اینچنین ساده می گذری بر آنها.
آخ پاییزم...
فکر کن فردا برسی اول یک دل سیر قدم خواهم زد همه ی کوچه باغ هایت را.سوغاتم را می گیرم.
می پرم از شوق به هوا.دستم را در گردنت قلاب کی کنم و ...
نه!
جز من و تو پاییزم هیچ کس نخواهد خواند.
بیا پاییزم.
زودتر بیا...