تبليغاتX
 قصه ی دل های تنها
 

هنگام

باز هم گاه رفتن است و نگاه ما از دو سوی این مینای سرد بر هم خیره!لحظه ی خداحافظی است و دست هیچ کداممان جرئت بالا آمدن ندارد.
شاید این آخرین رفتن باشد.شاید اولین!
من و تو جای اینکه تراژدی شویم کمدی شده ایم.مخاطب را فراموش کن.تو خنده ات نمی گیرد از این همه به هم رسیدن ها و نرسیدن ها؟!خنده ات نمی گیرد از اینکه می تواند و نمی شود ‌‌‌‌‌ و نتوانسته می شود؟!
بگو!تو هم لحظه ی رفتنت این قدر دلتنگ بودی؟این قدر هواست بود که اگر باز نگردی چه خواهد شد؟؟؟

من می روم اما  درست مانند تو.باز خواهم گشت.باز عاشقت خواهم شد.باز به تو خواهم پیوست.می روم اما حضور که نه ظهورت را خواهم دید.
با تو خواهم آمد.به تو خواهم آمد.به جای یک دست با دستانی باز سلامت خواهم کرد.با لب هایی قرمز!

تو اما باش.یا اگر رفتی سر موعد باز گرد.

راستی سوغاتت دوست داری چه باشد؟؟؟


 

نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 23:51 موضوع | لینک ثابت


یاسمن(دختر همسایه)

دختر بچه به لحظه ی جنگ رسیده بود.۴ سال بیشتر نداشت که مرگ را تجربه می کرد بی آنکه تجربه ای از زندگانی داشته باشد.
جنگ که شروع شد مادر هیچ نپرسید و دخترک آنچنان در خواب بود که شاید هیچ گاه دیکر بیدار نمی شد.با همه ی کودکیش جانانه جنگید.

نگران موهای طلاییت نباش یاسمن روزی آنچنان بلند خواهند بود که تو را به عرش برسانند.

 

دختر کوچولو زنده موند.هر چند دوست کوچکش کنار خودش سفر کرد به بی نهایت.

یاسمن همه منتظر برگشتنتن.منتظر خنده های قشنگت که صداش همه جا می پیچید.منتظر صدای قدم هات که شیطنت قشنگت رو نشون می داد.
یاسمن زود خوب شو.زود ِ زود

 


 

نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 9:51 موضوع | لینک ثابت


هوایت اینجا است!

آسمان که می بارد

آدم دلش هوای بهار میکند

هوای بهار دستانی که نوید بخش بهارند

هوای بهار دستانت را کرده ام

اینجایی؟!!!


 

نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت


زخم

با غروبای جمعه کنار نمی آم.همین دیروز بود انگار تمام دنیا توی گلوی من گیر کرده بود و پایین نمی رفت.خوبیش این بود که به جاذبه هم غلبه کردم.نریخت پایین!
از آسمونم تا همین امروز صبح بی خبر بودم.وقتی دیدمش به این نتیجه رسیدم از هرچی هوای دو نفره است متنفرم.البته قبلش فهمبدم بالاخره بهار بهار شد،هرچند اینبار واسه دل من نبود!
جای بریدگی هاش هنوز روی کردنم هست،مثل طناب دار هرچند این یکی نازکتره و عمیقتر می بره.
هنوز به ساحت تو وارد نشدم.شرم بود یا قهر نمی دونم فعلا" دارم زور می زنم.اما یه چیزی رو اعتراف می کنم،وقتی داشتم بار و بندیلم رو واسه سفر جمع می کردم هیچ یادم نبود که جایی برای رفتن و گم و گور شدن ندارم.یادم نبود تو این جنگل وحشی این منم که قدرت پرواز ندارم.یادم نبود گورم زیر همین درختی کنده شده که بند نافم رو توش بریدن!
آره من هیچ کدوم از اینا یادم نبود و اونقدر با خودم قهر بودم که حتی صدای واقع بین تورو نشنیدم.

حالا برگشتم سر خونه ی اول.
من واست می نویسم،تو اگه شنیدی بخون.

دعا کن که برم.دعا کن که مجوز نبش قبر صادر بشه.موندنم دوری از تو ِ.موندم کشتن رحم تو وجود من ِ.دعا کن برم.اگه برم بهت می رسم.اگه برم تا آخر دیوونت می مونم.اگه برم زنده می مونم،امیدم هم زنده می مونه.

من هنوز زندم.هنوز نفس می کشم و هنوز دنبالت می کنم.می دونم که می دونی.

باشه قهرمان میدون.هر چی خواستی بابت جایزه امر کن.

دعا کن که دلم بدجوری هوای کنده شدن کرده!


 


 

نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 21:48 موضوع | لینک ثابت


بی نهایت من

شب از نیمه گذشته.ساعت دیواری تیک تاک کنان بی نهایت را نشان می دهد و من در کنار تو گم شده ام!به نیستی رسیده ام.می بینمت و نمی بینی ام.درک می کنی ام و درکم نمی کنم.

و شب دنیایم را فرا گرفته بود که آن دو ابر را دیدم.دو ابری که در اسمان خاکستری یکی شده بودند و من با حرص تمام خلوتشان را به هم زدم و آرامششان را مشوش کردم

عقربه ها می روند و چشمان من پرش آزاد می کنند از رویای تو به کابوسی دور.

هراس که نیست،گم شدن که ترس ندارد.توهم همیشگی لرزیدن زمین هم نشان یاد بود روز قیامت است و عذاب وجدانی که سیاه شده.

سرفه های همیشگی و صورت ملتهب و لرزش دست هم تنها استرس امتحانی است سخت.

تو مانند همیشه آرام!و من ناآرام تو.

 

 

جملات قفل شده اند...


 

نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:51 موضوع | لینک ثابت


سال نو؟!؟!

بهار که می آد همه رو به فکر نو شدن و تازگی می اندازه.فکر سبزی و حیات دوباره به قول یکی از دوستان قدیمی که یک سال تمام به من گفت خودت رو احیا کن!!و گویا من احیا نشدم!
حالا دوباره بهاره.سبزی درختا و صدای پرنده ها و خیلی چیزای دیگه که سالهای ساله که کمرنگ نه که محو شدن!
دیدن عمو و دایی و بزرگا رو انگار فقط واسه تراول های رنگ وارنگشون می خوایم.وقتی ام که کسی مرد یه آه و یه دریغ و یه ای کاش.شاید حتی اونقدر وقت نداشته باشیم که یه فاتحه بخونیم واسه اون خدا بیامرز بخونیم.
کجای روزگاریم فقط خدا می دونه.
یک سال دیگه هم گذشت!با همه ی رسیدن ها و نرسیدن هاش.سالی که شاید! بد شروع شد و خوب تموم.
حالا بارون بهاری من رو یاد خیلی از چیزا می ندازه.یاد دعواهای مامان!! به خار خیس شدن بیش از حد و لذت وصف نشدنی من.
یاد بازی های بچگونه (و گاهی بازی های شدیداً بزرگونه!)
یاد عید با ۲ تا مرغابی هدیه!
انگار هر سال حسرت سفره ی هفت سین بیشتر می شه و هیچ کس به روی خودش نمی اره که بابا سال قبل شیرینی ها شیرین تر بودنا!
ما که سنمون نمی رسه اما خیلیا میگن عیدای قدیم یه عالمه بهشون خوش گذشته اونقدر که حاضر بودن فقط برای یک روز خوش گذرونی بیشتر اضافه خدمت بخورن.
امسال حتی توی خونه ی ما هفت سین چیده نشد.خونه ی مادر بزرگه خالی تر و خالی تر بود و من تنهاتر و تنهاتر!
ولی هنوز بارون من رو عاشق تر و سرگشته تر می کنه.هنوز سبزی درختا من رو هوایی می کنه.هنوز بوی خاک نم زده من رو یاد جنگل های بارون زده ی دوران بچگی می ندازه.
آره!رنگ و بوی عید که عوض شده هیچ خودمونم عوض شدیم.
دارم فکر می کنم به حرف بهناز!
شاید بشه دوباره خودمون رو احیا کنیم!!!!

هنوز شاید بشه...


 

نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 21:37 موضوع | لینک ثابت


بنویس از سر خط

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم!

اما...نه :

گاهی از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

گاهی که قلب هایمان می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان

چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من

این دوستان پاک

کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند

وز این پل بزرگ

 پیوند دست ها

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!

یک بار نیز

یادت اگر باشد

وقتی تو، راهی سفری بودی

یک لحظه، وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم...

 

(فریدون مشیری)

 

و حالا دستانم نیز سیاه است.لذت این سیاهی را تنها در عقیده ای می یابم که هرگز نادرستی اش را اثبات نخواهم کرد.درست یا نادرست دستان سیاه سفیدی ها را نشان من می دهند.

بگذار برای هیچ کی ننویسیم!بگذار همه ی انهایی را که نقضمان کردند نقض کنیم.بگذار تنهایی را تنها میان خودمان قسمت کنیم.بگذار هیچ کس را در شادیمان سهیم نکنیم.

بگذار تنها سکوت هدیه کنم به نگاهان اشنایی که مرا دوست می داشتند.

آفتاب سرد یاد آور ظهر تابستانی است که عطش کویر را القا می کند.تشنه ای که چشمه را دیده و هنوز تشنه است!

غروب جمعه.بگذار یادت نیاید هیچ از این غروب جمعه که من چه بسیار سکوت ها از آن دارم.

سرکشی حروف را ببخش.جز تو هیچ کس رازشان را کشف نخواهد کرد!

 

باز هم تنها برای تو

چه بی تابانه... 

 

 


 

نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 18:25 موضوع | لینک ثابت


بی نام!

صدایم می زند.با هر ترانه اش ساعتها اشک را می رقصم.سالها رقص را می گریم.با هر آوایش سرها بر می گردانم کس ها نمی بینم.با هر نوازشش آرامها می گیرم نمی خوابم نمی خوابم.
تنهاییش را می کُشم.تنهاییش را می کِشم.سیاه ها می پوشم قراری نمی یابم.قراری نمی یابد.
دوره می کنم.هوس هایم را.حفظ نمی شوم.حفظ نمی کنم.می چرخم.
سر مست از این ترانه ی محزون!می چرخم
سکوت را می زیم.در سکوتت غرق می شوم.در سکوتت نفس می کشم.و غرق در کلماتی می شوم که تعبیرشان از هیچ کس جز تو ساخته نیست.

ترانه ات نواخته می شود.نوایت را می شنوم.

فریاد می کشم.اوج می گیرم.و جز تو هیچ کس!

 


 

نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 12:32 موضوع | لینک ثابت


برف

دخترک تنها در سکوت و سیاهی خیابان بی انتها راه می رفت.شاخه های درختان بی برگ دو طرف خیابان همدیگر را سخت در اغوش گرفته بودند گویی دست روزگار بود که آنها را در یکدیگر تنیده بود.سیاهی اسمان با چند تک چراغ روشنی که در خیابان بودند دست و پنجه نرم می کرد.انگار می خواست قدرت خود را به نمایندگان صبح نشان دهد.
و دخترک در این خیابان بود که تنها می رفت.شبح وار از کنار چیزهایی می گذشت که روزی تقدیرش را رقم می زدند.و او با وجود همه ی انچه که دیده بود و زیسته بود با چشمانی قوی می پیمود راهی را که هم جدا کننده بود و هم وصل کننده!
همه چیز سیاه بود جز تن دخترک که فکر می کرد جبر روزگار بوده و الا دستانش نیز صورتش نیز و تمام تنش سیاهتر از هر سیاهی می شد.
انگشتان سردی که به بی پناهی یک سار زخمی در پناهگاه پالتوی زخیم و سیاهرنگش پنهان شده بود موهای سیاه رنگی که با ازادی مطلق در سرمای ان شب و همراه با سوز زمستانی به این طرف و ان طرف پرواز می کردند و دخترک حتی خود را نیز نمی دید.
انگار مسافر راه ابدیت بود که لحظه ها و فاصله ها را می پیمود!
صداهای درهم و وحشتزایی که روزی برای دخترک اشنا می نمود.صورت هایی که اورا صدا می زدند و او می گذشت چرا که در لحظه لحظه های زندگی گذشتن را یاد گرفته بود.مشق گذشتن کرده بود...
و حالا همه ی معلمان سخترین درس زندگی او را فریاد می زدند که نگذر.
که گذشتن از سر ان همه دوستی ها ان خاطرات اسان نیست.
و دخترک می رفت و می رفت برداشتن هر قدم انقدر سخت بود که گمان می کرد هر سنگفرش تکه ای از روح اوست که بر رویش پا می گذارد.
دیگر هیچ چیز نبود.هیچ وابستگی یا حتی دلبستگی که اورا نگاه دارد و از رفتن به سوی فنا شدگان باز دارد.
خاطرات بی رنگ اما زنده پرده ی چشمانش را تسخیر کرده بودند.و او می رفت و می دید.
روزهای سخت یا زیبای کودکی.اروزهای کوچکش را دستانی که همان روز ها یاد گرفتند بکوبند تا کوبیده نشوند زبانی که اموخت بگوید و دلی که لذت عشق ورزیدن را چشید!
صورت ها و صدا ها می امدند و می رفتند.همه ی انهایی که روزی  بودند و روزگاری نبودند.همه ی انهایی که دلشان سوخت و دلشان خنک شد.انهایی که دیدند ولی چشمشان را بستند و انهایی که ندیده گفتند و ندیده عمل کردند.همه اکنون فریادش می زدند.گاه هجوم می بردند اما لمسش نمی کردند و از وجودش رد می شدند.
و شب همچنان شب بود که پسر بچه ای بازیگوش که دختر نمی شناخت او را با تیر کمانی چوبی سنگ را به حباب چراغ زد و شیشه شکست.
گویی همان لحظه از خواب ابدی بیدار شد.اطرافش را دید و پسر بچه را که ناشیانه و مجرمانه لبخند زد.هیچ کس نبود نه اشنایان نه غریبگان.احساس کرد زندگیش در پسر بچه خلاصه شده.پسر بچه با چشم سنگفرش خیابان را با امید یافتن سنگی دیگر می پیمود و دخترک در پسر بچه سیر می کرد.حالا که پس از ساعت ها رفتن و رفتن و رفتن ایستاده  بود سرما را با استخوانهایش حس می کرد و درد پاهایی را که  روزگار با زنجیر بسته بودتشان تا همراه نباشند و انها زنجیرها را پاره کردند ولی او رفته بود...
حالا انگار در پسر بچه خودش را می دید.یا تصویری از او را!!!
کودکی ساده که چه بسیار زخم ها که نخورده بود و هیچ نمی گفت که هنوز کودک بود و هنوز نمی فهمید.فقط به این خاطر که چراغ را با لذتِ به شب رسیدن شکسته بود و نمی دانست خورده شیشه ها تا اخرین نفس ازارش خواهند داد.

تنها یک نیمکت بود.نیمکتی که تنها دونفر می توانستند همزمان در ان جای بگیردند.پسر بچه و دخترک بی هوا در یک لحظه نگاه هایشن را از هم گرفتند و نیمکت را دیدند.و بعد نگاه دخترکی که چندین سال از پسر بچه بزرگتر بود در قلب پسر بچه خانه کرد.و هر دو گرم شدند اما هنوز هر کدام با دید خود نیمکت را می دیدند.پسر بچه ارامگاهی برای خوردن شکلاتی می خواست که بی اجازه از مخفیگاه برادرش برداشته بود و دخترک محلی برای ارامش بخشیدن به تن زخمی خود.اینبار نیز به یکباره هر دو با هم قدم به سوی نیمکت برداشتند و هردو با هم ایستادند و یه یکدیگر خیره شدند.چند لحظه بعد صحنه ی قبل تکرار شد با این تفاوت که اینبار هر دو خندیدند.و شیطنت در چشمان هر دو برق می زد.در چشمهایشان چیزی بود که می شناختنش طنابی که وصل می کرد.
دخترک ارام تا ۵ شمرد و پسر بچه تند تند از ۱به۱۰ رسید.قدمهای هر دو کنده شده.پاهایی که می دویدند.هر دو با هم به نیمکت رسیدند.گونه های پسر قرمز بود و قلب دختر تند می تپید.هر دو می دانستند چه خواهد شد و هیچ کدام نمی ترسیدند.رویای مادر بد اخلاق نیز در پسرک تأثیری نداشت و واقعیت زندگی دختر نیز در او.بزرگ شده بودند چرا که لحظه ها را دویده بودند.هر دو با هم دهان گشودند
۳-۲-۱ و هر دو با هم نشستند هر دو با هم به ارامش رسیدند.هر دو با هم به اسمانی نگاه کردند که شکوفه های سپیدش را به انان که سالها عشقشان را پنهان و پاک نگاه داشته بودند تقدیم می کرد!هر دو با هم به سپیدی رسیدند!هر دو با هم پیر شدند!

                                                                                                                             پایان


 

نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت


تو دستات زندگی بود...

صدای بلند و تو و حسی که بزرگ است و بزرگتر می شود.
خواستی بگذار پای احساسات دقیقه ای نخواستی باورم کن مانند همیشه.

یادم می اید لحظه هایی دور را که مانند تو نزدیکند.پارادوکس عجیبی است مانند...
نه نمی گویم مانند چه!به هیچ کس نمی دهم لحظه های پاکی را که زیسته ام و تو زیسته ای.دوست داشتی فکر کن رسیده ام به جنون نخواستی به یقیین برس.

نه نمی گویم گرچه وجودم را با چاشنی اعتراض افریدند ولی تو می دانی میان سکوت و همهمه سالها فاصله است و من در پس این فاصله.

شاید هیچ کس نفهمد هیچ کس تبریکم نگوید هیچ کس هیچ ارزوی پاکی برایم فدا نکند و یا شاید بداند و ببیند و بگویم اما باور نکند و در سیاهی خودش بماند!
تو که می دانی!کافی است.
تو که دیده ای شنیده ای.تو که بوده ای!
                                    همین کافی است.

نه هدیه می خواهم نه زرق و برق تجملات.سادگی را من زیستم.سادگی را من در اغوش گرفتم.من های و هوی نکردم من صبورانه در پس تو که همه چیز را در خویش پنهان می کنی پنهان شدم.
من تک قطره ی زندگیم را به سر و رویم ریختم و با ان وضو گرفتم و به دور ان طواف کردم.همان را سجده کردم.

حالا چه فرقی می کند لباسم سیاه بود یا سپید؟چه فرقی می کرد که تو در چند سالگیت مرا به جشن تنهایی خود بردی؟چه فرقی می کند من در کجای زمینم و تو در کجا؟
سالگرد و ماه گرد پیشکش خودشان من که هر لحظه ام با یاد تو نیایش می کنم چه فرقی می کند پاییز باشد یا زمستان؟یلدا باشد یا نوروز؟من که با تو هر روزم نوروز است و بی تو هر شبم یلدا!چه فرقی می کند که من در بلندترین تنهاییم تبریک هدیه بگیرم.

تو که می دانی!تو که می فهمی به چه سان ادینگان فرار را بر قرار ترجیه می دهم.تو که میبینی اگر اشک نریزم می خندم و وقتی می خندم...
                                        همین کافی است!

برای من تو کفایت می کنی اما به کمتر از تو قانع نمی شوم پس ببخش هرچند می دانم که می دانی بیشتر از تو چیزی نیست.

تنها تو بیا که تنها تو میدانی اسرار دیوانگی من را و تنها تو می دانی جدایی من از این زمین خاکی به سان پیوستن به کدامین جایگاه والاست.

تنها تو بیا.

                                  همین کافی است!


 

نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting