تبليغاتX
قصه ی دل های تنها

قصه ی دل های تنها

همیشه در انتظار خواهم ماند شاید او ارام گیرد

می روم

من می روم

اما نه مثل فروغ خسته و افسرده و زار .من حتی خسته هم نیستم دیگر .بس که دیوارهای تحمل بالا رفته اند.اصلا" فکر کن خسته باشم همه چیز با یک نخ سیگار و یک همنشینی چهار نفره و جمله های گاه به گاه تمام می شود.

حالا فکر کن این گروه ۴ نفره شده زندگی من. که گاها" دغده هامان یکی می شود. جیب هایمان دستهایمان نگاه های مان عشق هایمان.

 

من می روم چون خیلی وقت است برایت نمی نویسم.چون خیلی وقت است عادت کرده ام به نبودنت ـمن همانی ام که نخواستم به بودنت عادت کنم ـ

نمی دانم کجا اما فعلا" می روم.دلیل دارم اما نمی گویم تا روزی بپرسی.

من شبیه تو شدم!

 

اگر هوس کردم روزی برای همه همینجا می نویسم که کجا رفته ام.

 

 همه ی این چند سال فدای سر همه ی آنانی که از تو اند مرد رویاها

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 21:48  توسط نیلوفر  | 

تو و باز هم تو

موسیقی خاموش نگاه توست

این صدایی که مرا

به زندگی پیوند داده

موسیقی خاموش و فراموش دستان توست

این آوایی که

مرا به من دوخته

تو را می شنوم

می لرزم

تو را نمی شنوم

می میرمم

مرثیه ام باز هم

با هارمونی عشق تو

عشق تو سروده می شود

بگذار تو را بشنوم

برای همیشه

قول می دهم

آنقدر نلرزم که بمیرم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 20:28  توسط نیلوفر  | 

می شه به آرامش رسید؟!

من دورم.از همه ی بودن ها منم که دورم.

تازه ام من.تازه از بغض های تنهایی.تازه از نبودن های هیچ کس.تازه از لب های بی روح بازیگرانی که به بوسیدنم گشوده شده اند.تلخم من.درست به اندازه ی همه ی تلخی های همه.

درست به اندازه ی تلخی جمع بستن تو با دیگران.درست به اندازه ی تلخی این همه ننوشتن این همه نگفتن.این همه دیدن و نگفتن.

من گم شدم و تو پیدایم نکردی و من گم ماندم.

من کم شدم و تو! زیادم نکردی و من کم ماندم.

منم رفتم و تو نیامدی و من نیامدم.

 

زندگی تو هیچ وقت جایی برای من نداشت و زندگی من حالا پر شده با همه ی غیر از توها...

 

آیینه

روی یک دیوار سرد

آیینه ای پاک و زلال

دور آن قابی قشنگ

با صداقت هر چه می دید باز گویش می نمود

هر کسی هر آنچه داشت

هر کسی هر آنچه بود

بی زیاده بی کمی

آن را نظاره می نمود

سال ها و سال ها

آیینه با هرکه آمد راست بود

صادق و پاک و صمیمی و زلال

         آیینه آیینه بود

مدتی از عمر آیینه می گذشت

قاب آیینه کهنه شد پوسیده شد از هم گسست

دیگر آن زیبایی روز های اول را نداشت

اما آیینه

با تمام پیری و دلخستگی

همچنان پاک و صمیمی و زلال

همچنان آیینه بود

پسری بازی گوش

از سر شوق و نشاط

تیله ی کوچک خود

به دل آیینه ی پیر انداخت

آیینه از هم گسست

آیینه ناگه شکست

تکه تکه

ذره ذره

زخم خورده

دردمند

پای آن دیوار سرد

پاشیده شد خرد شد

پسرک از روی ترس نزد آیینه رفت

تکه ای از پیکرش در دست گرفت

قاتل آیینه ی پیر

صورت خود را در  آن تکه تماشا می نمود

خنده ای آرام کرد

آیینه

همچنان پاک و صمیمی و زلال

همچنان آیینه بود

 

از دوست بسیارخوب این روزهایم امید

 

امید مرسی که بهم این شعر رو دادی تا این بار من بزارمش.مرسی بابت همه ی لحظه های خوب و همه ی هدیه های خوبی که بهم دادی.مرسی از اینکه خیلی وقتا خیلی حرفات برام آرامش محض بود.مرسی که حرف هام رو گوش کردی. مرسی برای همه ی لحظه های خوبی که باهام قسمت کردی.مرسی که عکسی رو که ازت کشیده بودن با شعر من گذاشتی زیر میز کافه سپید سیاه.که با من نقاشی کشیدی.که بحث کردی.که کنسرت استیو اومدی.که نشستی روی پله ی خونه ی کناری کنسرواتوار.که باهم درس خوندیم.که سر امتحان بهم رسوندی.که اینهمه کتاب بهم دادی.که خیلی از حرفایی رو که شاید به هیچ کس نمی گفتی بهم گفتی.که باهم خندیدیم.که به خاطرت سعی کردم ۱ هفته فقط به همه چیز بخندم که دیدی و هیچی نگفتی.مرسی برای اینکه اینهمه برام دوست خوب بودی و مثل اسمت امید بخش!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 22:48  توسط نیلوفر  | 

امید

آغوشم جای ۲ زانو است که یکی از آنها گاه گاهی نازکی می کند.چشمانم

جای ۲چشم است که بارها وجودم را کاویده اند.دستانم جای دکمه هایی که روح عشق را می نوازند و گو شهایم  جای صدای قلبی است که گاهی درد می گیرد!

می دانم می دانی.حتی اگر به یاد نیاوری.۳۶۵ روز پیش همینن ساعت ها بود که با هزار بغض و آرزو از تو خداحافظی کردم.۳۶۵ روز پیش امروز جمعه بود.دست های من سنگینی غروبش را خوب احساس می کردند.دستانم آخرین بوسه ها را بر دستانت می زدند و من آخرین نگاه هایم را گره زده بودم به چشمانت.

می دانم می دانی.حتی اگر یادت نیاید.تو بودی و من بودم.یک دنیا نگاه بین ما.آشتی کرده بودیم با همه ی فاصله ها.آشتی کرده بودیم با روزگاری که مرا و تو را اینچنین جدا از هم در جبر خود غرق کرده.آشتی کرده بود دست هایمان با خنکای پاییز.با بخاری آبان.با فرش نرم.لب هایمان به لبخند گشوده بود.ما بودیم در آن لحظات.من بودم و تو بودی و جنونی که مرا در دشت چشمانت آواره کرده بود.

لحظه به لحظه ی بودنمان را امروز تو بار دیگر هدیه ام کردی.دستهای دستهایت را ندید اما گرایشان را حس کرد.لب چشمان به بوسیدن چشمانت گشوده نشد اما عطر خاطره هایت مستشان کرد.

انگار با چند کلمه هم می توان به اوج خوشبختی رسید.

به اوج خدایی که آغوشش محراب ترین محراب ها بود.

حالا می خواهم باشی.اما تو را حتی از خودت هم طلب نمی کنم.

حالا می خواهم بال بگشایم و یک دل سیر در آن تن زخمی پرواز کنم.

می خواهم فریاد بزنم بودنت را.هستی.حتی اگر نه من باش و نه تو.تو همه جایی.بی آنکه بدانی گاهی تو را در چشمانم می بینم.درست مثل امروز.

پا جای پای تو گذاشته ام.در آیینه ای نگریستم که تکه ای از چشمان تو را با خود داشت.زیر آبی رفتم که تو رفته بودی.

همه جا تو بودی.همه جا تو هستی.اینجا هم نشسته ای.برایم کتاب خوانده ای.

نه.بودنت کمرنگ نمی شود.منم که گاهی محو می شوم.

 

می پرستمت خدا ترین.

من نمی گویم.می دانم می دانی.

شاید نخوانی.

می دانم که می بینی.

 

هستی!

هستیت را شکر

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 18:53  توسط نیلوفر  | 

کیس می اگین

باز هم عاشقت شدم

داشتم آهنگی گوش می دادم

که شبیه موهای تو بود ....

"عباس معروفی"

 

کجا می روی؟!

هی!! صبر کن. برگرد.نگاهم کن.چشمها دریچه های روحند.

چشمهایت را خوب باز کن.تاب تحمل داری؟!می خواهم همین حالا همه ی روحم را واریز کنم به حساب دست های تو.

آخر می دانی خسته شده ام از این همه استوار ایستادن و دیدن و ندیدن.خسته شدم از اینکه نمی تواند هیچ کس و هیچ چیز مرا بشکند.خسته شدم از اینکه انتظار شکتنم را دارند و من می ایستم و می خندم باز هم.حتی دیگر این اشک های وقت شناس که دیگر در برابر غریبه ها خودی نشان نمی دهند خسته ام کرده اند.

می توانی مرا بگیری؟؟می خواهم سقوط آزاد کنم در آغوشت.آخر هیچ کس قدرت گرفتن مرا ندارد.قفس هیچ کس نمی تواند زندان من باشد.شاید عشق من به دست هایت آنقدری باشد که بپذیرم همیشه ماندن با تو را.همیشه ماندن درون میله های تورا!

هی!! صبر کن مرد!

بگو منتظر بماند.مطمین باش، پایش درد نخواهد گرفت.او می نشیند و انتظار می کشد.بگو یک بار هم که شده او بخاطر من منتظر تو بماند.آخر می دانی خسته شده ام از اینکه همیشه حتی در انتظار هم از هیچ کس ناراحت نبوده ام.خسته شده ام از بخشیدن همه.حالا می خواهم من باشم.

چشم هایت را خوب باز کن.تو تنها وارث این روح پر وصله و پر پیله اما استواری.نه!
راه فراری نیست.کمی دردهایم را بکش، بچش تا درکم کنی.

یکبار هم تو من شوی نه من تو.

هی مرد.عصیانم را نخواستی نبخش.به درک.

وقتی نیستی انتظار چه داری؟ نه از تو هم بیزارم دیگر.

از این همه سال نبودنت بیزارم.بیزارم از نبودنی که باعث خجالتم بود.

هی مرد!
قد کشیده ام.بزرگ شده ام.رفتم.آمدم.رفتم.نیامدم.

اما تو باز هم نبودی.

هی مرد !

نگران منی؟ وجدانت درد می گیرد این همه سال منتظرت ماندم و تو آمدی اما با دست های دیگری؟

نگران نباش مرد.همین تو بودی که اولین بار سالها پیش یادم دادی خودم باید گلیمم را از آب بیرون بکشم.

آب؟!

تو یاد چه می افتی؟؟؟

به طرز مضحکی مسخره است.

حتی حالا هم که به اسمت فکر میکنم با آن ۴ حرف دلم می لرزد.اما نمی خواهم بچه باشم.حتی نمی خواهم بخشنده باشم.

تو نیستی.همین کافی است. برای همه ی جرم ها همین یکی کافی است.

 

بچسب به دغدغه هایت . ۶ سالی هست که نیستی. 

نترس مرد! روحم را به تو نمی دهم خیالت راحت. هر چه باشد دغدغه داری.

 

 

من خوب نمی شوم مرد.

برو به کارت برس.به بکارتت برس

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:12  توسط نیلوفر  | 

خاطره ای که هذیان شد بر لبانم و خشکید

این روزها تنها شیرینی لحظه های بی تو تقسیم می شود در ثانیه هایی که از حمام در آمده و بی هیچ حجابی رو به روی این صفحه ی سپید می نشینم و می خوانم.بی مزاحمت هیچ کسی که رویای بارانی ام را از نیمه قیچی کند و به تصورات خود بدوزد.این روزها خیس ِ خیس که می شوم هوای با تو بودن به سرم می زند و تنها این شوق هراهی ام می کند که برهنه از خود بنشینم اینجا و چای داغ و باقلوای ترکیه ای ام را که گویا خیلی هم گران است نوش جان کنم و با آهنگی ملایم که گاه می تواند از خواننده ای اصیل یا با شرافت یا خواننده ای هرزه و بی شرافت باشد سری به اینجا و آنجا بزنم و دنبال رد پای تو بگردم.گاهی هم هوس تخته بازی کردن به سرم می زند و همانطو لخت و عور درست شکل پریای قصه های شاملو تنگ غروب با همان آهنگ و همان شور و شوق و همان خیسی که تمام جانم را  پاک کرده از من پای بازی تخته با آن طرف  دنیا می نشینم و اگر برنده باشم لبخند ملیحی تحویل این صفحه ی سپید می دهم و اگر هم بازنده باشم قبول می کنم که بار دیگر برنده منم.

این روز ها نه منتظر توام نه منتظر هیچ کسی که مرا از این تنهایی کلافه کننده نجات دهد.

دیدی؟ یادم رفت.هر روز دم دمه های غروب که می شود یادم می افتد دوستی با وفا دارم که می آید تا سراغم را بگیرد.

کی درد دارد اما حداقل می دانم تنهایم نمی گذارد.درد هم نه.کمی می سوزد.معده ام را می گویم.

در که می زند خوشحال می شوم.می دانم هنوز وجودم از آدمیت خالی نشده.هنوز حس می کنم.هنوز رنج می کشم . هنوز عاشق می شوم.

عجیب نیست.

حال و هوای پاییز دارم.بهارم را در پاییز زندگی می کنم.

می دانم می دانی.اما راستش باور نمی کنم.نمی خوانی شاید.بابت همان دغدغه های فکری باید باشد.درکت می کنم.اصلا" لازم هم نیست که بدانی.

اصلا" همه ی اینها به تو چه ربطی دارد؟

 

فردا روز معود است.تو می آیی.قریب نگاهم می کنی و من آب می شوم.لبخند می زنی.پر از هیجانی.درد داری.اما می ایستی.می مانی.حتی می خوانی.نگاهت می کنم.به اندازه ی همه ی سال هایی که ندیدمت.نگاهم می کنی.به اندازه ی همه ی دیوانه هایی که ندیدی.شاید را می فهمی.نمی دانم!

تاریخ امروز زیباست.از آن تاریخ هایی که می توانی برای کسی که دوستش داری آرزوی سلامتی و خوشبختی بکنی.۸/۸/۸۸.یازده سال دیگر هم چنین روزی برایت بهترین آرزوها را خواهم کرد.

 

من خیس ِ خیسم...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:43  توسط نیلوفر  | 

در سالگرد آبانی که مرا و تو را بر دوش رویا سوار کرده و برده بود

حالا بی تو به آبان می رسم.به سردی ماهی که هر سال را پر از تو می کند.به سوز هر صبح ماهی که مرا تنها به شوق تو بیدار می کند.

آبان ما!

باور می کنی؟

همه ی این سال ها گذشت تا من تا تو هرکدام تنها به آبان برسیم.تو به یاد من هستی.منم جز تو هیچ کس را نمی بینم.

تو به یاد من هستی و من جز تو برای هیچ کس هیچ چیز نمی نویسم.

تو به یاد من هستی و من جز صدای تو هیچ چیز را نمی نوازم.

حالا تن من را آبان تو در آغوش گرفته.حالا سردی مرا آبان تو گرم کرده.حالا روز مرا صدای نوازش می کند

حالا هر سال هفت سینم را بر سفره ی آبان تو می چینم.که تو مرا به من ارزانی داشته ای.

باور می کنی ؟دیگر غمگین نیستم.فکر نمی کنم به آنچه گذشت.

تو آبان منی.

همین برایم کافی است تا هر روزم را جشن بگیرم.همین کافی است تا به روی هرچه عشق است بخندم.

آبان من تو پایان من نیز هستی.آنجا که من به تو می رسم تو آغاز می شوی و من محو تو ذره ذره می سوزم و تو سرخ می شوی.آنجا که ن به تو می رسم نه تو می مانی نه من طاقت ماندن می آورم.آنجا که من به تو می رسم جهان به ذره ای کوچک درست به اندازه ی قطره اشک من تبدیل می شود که تو با دست خویش آن را از روی صورتم هدیه ی دستانت می کنی.

آبان من!

اینجا حالا جز تو هیچ کس و هیچ کس نیست.

من نیستم آبانم.دست هایت را میبینم وقتی با این دکمه های سیاه عشق بازی می کنند.و قتی گره خورده در هم پیچ می خورند و تاب می خورند.دست هایت را می بینم وقتی روح دستانم شوق جدا نشدن را تجربه می کرد.

آبان من !

بی پروایی من نثار تو.حالا که هیچ کس نیست و تو هم نیستی و هستی.تو اما نبودنت هم رنگ بودنت را دارد .رنگ همه ی لحظه هایی که هیچ مجنونی درکشان نخواهد کرد.

تو همانی که مجنون با تو به جنون رسید و فرهاد با تو تیشه زد و بیژن با تو...

تو همانی که مجنون را دیوانه تر کردی و فرهاد را عاشق تر و بیژن را ....

 

تو همانی آبان من

تو خود آبانی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 20:55  توسط نیلوفر  | 

every months is November & every day I love you

مرد!

تو حالا اینجایی.درست در کنج دنج خاطره ها.

چشم هایت را ببند.دست هایت را بگشا.حالا آرام خیلی آرام به سمت چپ بیا.آنقدر آرام که بتوانی نوازش نفس هایم را روی صورتت حس کنی.آرام بیا که ریتم تپش های قلبم را تندتر از این نکنی.آرام بیا.دستان من به انتظارت چشم به در دوخته اند.مراقب باش پایت به نخشان گیر نکند.مراقب باش به زمین نیفتی.

مرد!

اینجا را نگاه کن .اینجا همه تو را می خوانند.نگاه کن.همه خیره به تو شده اند.دقیقتر نگاه کن.نگاه هایشان شبیه نیست؟لبخندشان یکی نست؟دست هایشان همه سیاه نیست؟

چرا!
ببین.همه ی من همه ی رویایم را تسخیر کرده تا به تو برسد.

 

مرد!
اینجا همه چیز بوی تو دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:50  توسط نیلوفر  | 

من به پاییز سلامی دوباره خواهم داد...

پاییزم سلام

ای نارنجی همیشگی . سلام ای برگریزان دل های عاشق.ای اشک ریزان همه ی آنهایی که در پس فاصله ها پنهان شده اند.

بعد از ۳۶۵ روز نه ۳۶۶ روز سلام به تو که هر ساله مهمان عزیز پنجره هایی.

سلام پاییزم.

به پیشوازت آمده ام.با یک سبد درخت سبز عاشق که برگهایشان را ارزانی ات داشته اند تا سمفونی خش خششان را رهبری کنی.

به پیشوازت آمده ام با یک آسمان چشم که ابرهایشان را تقدیمت کرده اند تا همه ی عمر این یکسال خود را نیز بباری.

به پیشواز تو آمده ام پاییزم...

می دانم چند ساعتی بیش نمانده به رسیدنت.راستش را بخواهی فقط ساعت هایند که رسیدنت را باور ندارند من اما می دانم چند روزی است این اتاق به آن اتاق می گردی تا شاید جای خواب راحتی برای خودت پیدا کنی.

من می دانم شوق امساله ی مان را که دیدی طاقت نیاوردی سوغاتمان را چند روزی آن طرف تر بدهی.می دانم برای دیدنت دیر آمده ام و پیشواز تو تنها خیالی است کودکانه.

اما پاییزم بیا تقویم را نگاه کنیم.بیا قدم به قدم برگ های تقویم را با هم راه برویم.من و تو.عجیب است نه؟؟عمری همه در تن تو راه رفتند و حالا تو می خواهی در تن تقویم قدم زنان حرفهای سکوت چند ماهه ام را بشنوی.

 دلم برای بودنت پاییزم کلی تنگ شده بود.

تو که رفتی یعنی تو را که مجبور به رفتن کردند زمستان رسید.آن موقع همه چیز زیبا بود برف آمد.بارانهایت هنوز بودند وقتی به بدرقه ی سبزی بهار رفتیم.باران هایت تا خود بهار رسیدند .یعنی تنهایمان نگذاشتند.

بهار آمد و بهار ماند و به تو نرسیده زمستان شد.تعجب نکن پاییزم.

همه چیز به هم ریخت.باران های آبیت سرخ شدند.آسمان دودیت سیاه شد.قرار بود سبزی بهار را به تابستان ببریم اما ...

بگذریم پاییزم.غصه نخور.قدم بزن.بیا با من.دستت را با دستان سرد من گرم کن.زندگی هنوز زیباست.عشق تو هست .صبر زمستان هست.امید بهار هست و عطش تابستان هم هست.

زندگی زیباست پاییزم.زندگی با تو ...

داشتی که می آمدی لابد سر راهت پرویز را دیدی.همان که آخرین عکس هایش حکایت موهای سپید و بلندش را به زیباترین شکل گفتند.همان که چشم هایش کمی بادامی بود و کمی خمار. همان که دست هایش آشنا بودند با ساز.با سنتور.

داشت می رفت.بی خبر اما.من وقتی رفت هنوز خداحافظ را نگفته بودم.شاید هنوز هم نگفته ام...

پاییزم...

غصه نخور.هر که رفت روزی باز خواهد گشت.اما تو هم اگر روزی رفتی برسان سلامم را به او و بگو از شوری که در من بر انگیخته بود.

پاییزم

خسته شدی لابد.برگ برگ این تقویم خاطره ها دارد.برگ برگ این تقویم عمر ماست که تو اینچنین ساده می گذری بر آنها.

آخ پاییزم...

فکر کن فردا برسی اول یک دل سیر قدم خواهم زد همه ی کوچه باغ هایت را.سوغاتم را می گیرم.

می پرم از شوق به هوا.دستم  را در گردنت قلاب کی کنم و ...

 

نه!

جز من و تو پاییزم هیچ کس نخواهد خواند.

 

بیا پاییزم.

زودتر بیا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 22:28  توسط نیلوفر  | 

شب شهریوری

شهریور همیشه برای من پر بود از التهاب تابستانی داغ که مرا و تو را ساده سرد می کرد و دور می کرد.

شهریور من همیشه پر بوده از دلتنگی ها و بی خوابی ها و ...

شهریور من همیشه پر بوده از جای خالی تو برای قلب تب کرده ی من.

شهریوری که حالا رو به اتمام است و من باید انتخاب کنم دلتنگ خاطرات شهریوری ام باشم یا چشم انتظار باران های گاه به گاه پاییز؟!

این روزها و شب های شهریوری هرچه نداشته باشند  شب های بی خوابی مرا و تن به عرق نشسته ی تختی برای خواب را دارند.

هرچه که نداشته باشند ناله های شبانه ی مرا که نام تو را در اغوش گرفته اند دارند.

هرچه که نداشته باشند صدای نیاز را دارند.

و هرچه که داشته باشند تو را و مرا یکجا ندارند.

حالا شهریور چنان داغ است که می سوزم و چنان سرد است که دیگر صدایم از هیجان چشمان تو نمی لرزد و چنان بی تو است که گویی هیچگاه تمام نخواهد شد!

تو که می دانی شب های شهریوری همیشه و همیشه و همیشه شهریوری خواهند ماند.

من هم می دانم روزهای شهریوری همیشه و همیشه و همیشه اینگونه ــ همین گونه ــ دیرتر و دیرتر سپری خواهد شد.

ما روزی شاید به این دوری عادت کردیم.

ما روزی شاید به یکدیگر عادت کنیم.

اما شهریور  این گرم و سرد همیشگی این نام اشنا با نام من و تو  هیچ گاه نه هیچگاه ما را فراموش نخواهد کرد...


به فاصله فقط چند ساعت طلسم اسمان خشک شکست و بارید و بارید.

من و تو اما هرکدام کنج دنجی لانه کرده ایم و باز هم بی همیم.

می بینی اسمان خشمش گرفته از این همه غرور من و تو.اسمان عاصی شده از ناز کردن های من و نیاز کردن های تو.

اسمان خشمش گرفته از دیدن کوچه های بی من و بی تو.

بی ما!!!!

فکر کن

نبارید و نبارید

حالا باریده و بوی خاکش را به ما ارزانی داشته که قلندروار برایش ناز کنیم؟

باور کن نه.

حالا زمان خیس شدن ماست.حالا اندام ما در انتظار لباس هایی اند که انها را تنگ در اغوش بگیرند.حالا دست من و دست تو  چشم تو و چشم من قلب من و قلب تو حرف هایی دارند که اگر بهشان گوش بسپریم مزاحمشانیم.

باور کن.

من حالا خودم نیستم و تو حالا نمی دانم کدام وادی را پشت سر گذاشته ای.

بیا

حالا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:4  توسط نیلوفر  | 

چرا این همه دوری؟جلوتر بیا!

 

انچنان مست می شوم از خود که بی اختیار روبه روی صفحه ای سپید خیره می شوم به عشق بازی چند حرف و چند واژه و چند جمله که بی توجه به حریم نقطه ها چنان روی هم سر می خورند که هوسشان جانم را به اتش می کشد.

 

نگاه که می کنم می فهمم لاف عشق و خود عشق فاصله ای دارند به اندازه ی دست های ما گاهی چنان عجین که دیده نمی شوند ، گاهی چنان دور که برای هم محالند.

 

نگاه که می کنم یکی در میان خودم را و تو را می بینم.گاهی من حرف می زنم و تو غرق سکوتی ، گاهی تو می گویی و من پیچ وا پیچ تنت را می کاوم. گاهی تو تاریکی را می ستایی و من رو به سپیدم ، گاهی من تاریک می شوم و تو غرق نوری.گاهی من تو را خط خطی می کنم ، گاهی تو مرا می کشی.گاهی شیطنت چشمان من تو را به وجد می اورد و گاهی مظلومیت افعال تو مرا به اوج می رساند.گاه از هیچ به واژه می رسیم و گاه از واژه هیچ می شویم.گاه چنان عاشقیم که از خود فراموشیم ، گاه چنان در خودیم که یکدیگر را نمی بینیم.گاه می ترسیم و گاهی می ترسانیم.گاهی من درست مثل هر واژه هر واج خود توام و گاهی تو درست مثل هر نقطه هر فاصله عاری از منی.گاهی خط به خط کوتاهیم و بلندیم گاهی قصه به قصه گنگیم و بی انتها.گاه چنان از دل باخته و پاکبازیم که امیر شده ایم ، گاه چنان مغروریم که بی صدا می شکنیم و خود را هم نمی شنویم.گاه از شوق یک خواب کودکانه چنان پی رویا دویده ایم که در اغوش هم رها شده ایم ، گاه با پاهای ابله بسته به هیچ جا نرسیده ایم.گاه چنان درهم تنیده ایم که یک جسم شده ایم ، گاه صفحه به صفحه فاصله گرفته ایم.گاهی چنان اهنگین که ریتم قلب را در دست می گیریم ، گاهی چنان سپید که به سپیده نمی رسیم.

 

 

گاهی و گاه!

گاه و گاهی!

نزدیکتر بیا

لمس کردنت با من!

جلوتر بیا...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 6:52  توسط نیلوفر  | 

محک

افکارم کرم های در هم لولیده ای را می مانند که تشخیصشان از یکدیگر مممکن نیست.دست های لرزانم گره شده به یکدیگر و قفسی ساخته اند که رهایی از آن رویایی بیش نیست.لب هایم چنان به هم وصله خورده اند که هیچ شکافی را در ان نتوان یافت.

این منم.زنی که با چشمان قرمز رو به روی ایینه ی قدی اتاق خویش ایستاده و خیره به سر تا پای زندگی خود نقش و نگارهایش را از میان چین چین صورتش پاک می کند.

این منم! زنی که از ترس شناخته شدنش هر روز صبح رنگی جدید بر سیاهی چشم های خود می پاشد و تنها به انتظار آشناترین آشنایش هر طلوع بر پله های سنگی جلوی صومعه ی خود که حالا دیگر مرکز فحشایش شده است می نشیند.

این زن که گاهی هیچ چیز برای از دست دادن ندارد منم.

منی که حالا تنها برای یک روز بیشتر ماندن زجه می زنم و التماس می کنم.منی که از خیال رفتنم چنان می ترسم که خواب بر چشانم حرام می شود.

باور کن دیگر نه تو را می خواهم نه عیش های گذشته را.

من همان زنک قصه های پیشین گذشته ام.یا زیباتر بگویم:

                        می خواهم بگذرم.

از هرچه هست و نیست.از هر چه بوده و نبوده است.از هرچه دیده و ندیده ام.

من همانکه هیچ وقت نخواسته بودم از گذشتگان باشم حالا ...

حالا...

 

بگذریم!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:32  توسط نیلوفر  |